تبليغاتX
جمعه بازار
شیرینی خامه ای 
بازم سلام به تموم دوستای خوبم


امروز رابایه خاطره از دوران جونیم شروع میکنم 


این جریان برمیگرده به سیزده سال پیش وقتی من دوازده ساله بودم
یکی از روزای گرم تابستون با دختر خالم قرار گذاشتیم که یه هفته ای بریم خونه مامان بزرگم تلپ بشیم هنوز یه روز از اومدن ما
دو تا وروجک نگذشته بود که دوستای مامانی  تماس گرفتن که دو ساعتییه از تهران رسیدن ودارن میان اونجا مامانی که هول شده بود مرتب
دستور میداد وقتی کارا تموم شد به من و ندا پول داد که بریم شیرینی خامه ای بگیریم چون ندا یه سال از من بزرگتر بود مسوولیتشو  قبول کرد
هنوز از در شیرینی فروشی بیرون نیومده بودیم که من به ندا گفتم  شیرینی میخوام ندا هم میگفت امکان نداره رسیدیم خونه بخور خلاصه از بس غر زدم
اعصابش خط خطی شد اومد در شیرینی را باز کنه که بیچاره پاش پیچ خورد وچنان سوقوطی کرد که تمومه اون دو کیلو شیرینی پخش زمین شد یه لحظه
هر دومون شکه شدیم وبا هم زدیم زیر گریه که الان باید چیکار کنیم البته من واسه اینکه دیگه شیرینی تو جعبه نمونده بود گریه میکردم 
خلاصه به این نتیجه رسیدیم که تموم شیرینیها را جمع کنیم وداخل جعبه بذاریمو صدامونم در نیاد تو راه که داشتیم بر میگشتیم همش به ندا غر میزدم که اگه حواسشو
جمع میکرد من میتونستم حداقل یکی از اون شیرینیها را بخورم امـــــــــــــــا چه فایده
وقتی رسیدیم خونه شیرینیها را گذاشتیمو از خونه زدیم بیرون ورفتیم تو پارک روبروی خونشون ومنتظر اینکه حسابمونو کف دستمون بذارن هنوز چند دقیقه نگذشته بود که
با صدای دادوفریاد مامانی تو پارک خشکمون زد منم به جای دلدارری به ندا همش میگفتم به من که مربوط نیست خودت برو جواب مامان را بده (انگار نه انگار که به خاطر شکم من این همه اتفاق افتاده بود)
وای مامانی اونقدر عصبانی بود که نگو میگفت:الان مهمونام میرسن اینا چیه واسم اوردید وحاظر شد رفت بیرون تا دوباره شیرینی بخره من و ندا هم شیرینی ها را برداشتیم بردیم تو پارک دو تا از دوستامون هم اومدن
وقتی جریان را تعریف کردیم گفتند :بیایید شیرینی ها را تمیزومرتب کنیم و توی پارک پخشش کنیم
خلاصه اون روز تموم شیرینیها را توی پارک پخش کردیم و به هر کی میرسیدیم میگفتیم واسه روح بابابزرگمون حمد وسوره بخونید(لازم به ذکر است که بیچاره بابا بزرگم هم زندست)
بعد که اومدیم خونه ومامانی جعبه خالی را دید تعجب کرد وقتی جریان را واسش گفتیم کلی ما را دعوا کرد واسه اون کار زشتی که کرده بودیم
امـــــــــــــــــــــــــا ما خوشحال بودیم چون تموم اون شیرینیها را پخش ملت کرده بودیم تازه کلیا هم واسه بابا بزرگ بیچارم فاتحه فرستادند
راستی تا یادم نرفته  به قول اشغــــــــــــــــــــــــــال:
انرژی بستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ای حق مسلم مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاست
(اینم گفتیم که یه چیزی گفته باشیم به مناسبت غنی سازیه اورانیوم)


یا حـــــــــــــــــــــــــــــــــق

 

|+|
نوشته شده توسط شقایق در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 2:47
وقتی پانی کوچک بود 

با سلام خدمت دوستای خوبم
در پست قبلی با همراهی شما واسه ادامه کارم اعتماد به نفس گرفتم.این وبلاگ تا زمانی پابرجاست که شماها را داشته باشه وگر نه تعطیله به هر حال از تمام دوستای خوبم ممنوناین پست را با یه خاطره جالب شروع میکنم


وقتی پانی هنوز یک ماهش تموم نشده بود تولد پسر خالم دعوت شدیم بچه ها اصرار داشتند که پانی را هم با خودم ببرم منهم چون میدونستم خاله فوقالعاده وسواس داره تا اجازه رسمی صادر نشد حرفی  نزدم خاله هم نامردی نکرد کلی شرط و شروط گذاشت که هر کس بود بیخیال میشد اما چون دلم میخواست پانی هم باشه تموم شروط را قبول کردم. اون موقع پانی اندازه کف دست بود وبا شیشه شیر میخورد از همون اولش خوش خوراک بود تو غذا خوردن تعارف حالیش نبود هر چی بهش میدادی میخورد.منم اوایل ناشی بودم فکر میکردم حتما باید گرسنه باشه که دست رد به سینه هیچ کس نمیزنه
بگذریم بعد از کلی تدارکات دم رفتن علی که اومد دنبالم بهم گفت  پانی را کجا میاری گفتم بابا با خاله هماهنگ کردم تازه شروع کرد به غر غر کردن که اگه خونه مردم جیش کنه یا استفراغ کنه اگه... گفتم بابا بیخیال حواسم هست گفت پس تموم مسئولیتش با خودت  گفتم چشم برو دنبال مهدی وندا(پسر خالم و خانومش)که دیر شد
تو ماشین نشسته بودیم که دیدم ندا میگه شقایق پانی گفتم پانی چی؟گفت بهم جیش کرد حالا کجا؟ دم در خونه خاله
گفتم مشکل نداره بیا مانتوت مشکیه پیدا نیست گفت دیونه مانتوم مشکیه معلوم نیست بویی که داره چی؟گفتم خودتا ناراحت نکن الان میریم داخل لباست را عوض میکنی (البته باید بگم من وندا خیلی با هم عیاقیم )چون اگه غیر از این بود...
داخل تولد همه دخترا پانی را میگرفتن میبردن  ندا بهم میگفت کاش کاری که با من کرد با اینها بکنه تا این همه کلاس نذارن گفتم از جونت سیر شدی خلاصه پانی کلی معروف شده بود انگار خودشم فهمیده بود صداش در نمیومد وقتی شیشه شیرش را میذاشتم تو دهنش سه سوت نشده تموم میکرد همه طلبه شده بودن که با شیشه بهش شیر بدن منم از اول تا اخر داشتم شیر خشک درست میکردم تا دوستان از لذت شیر دادن بی نصیب نمونند
از اول تا اخر دلشوره داشتم که اگه رو لباس این تی تیش خانوما  جیش کنه چی میشه وای قیافه هاشون اون موقع دیدنیه  اما مگه میتونستی پانی را از دستشون بگیری خلاصه نیم ساعت اخر مهمونی پانی را بوسیدم و گفتم قربونت برم مامی که ابروریزی نکردی هنوز حرفم تموم نشده بود که احساس کردم کل بدنم یخ کرد .وای پانی میذاشتی حرفم تموم بشه بعد اظهار وجود میکردی  اره دیگه جونم براتون بگه تموم مانتوم که رنگ روشنم بود خیس خیس شده بود بمیرم بچم انگار تمومشو را نگه داشته بود تا تو بغل من خالی کنه .وای باید چیکار میکردم ندا را صدا زدم نامرد مرده بود از خنده گفت مانتوت را در بیار  با لباس برگرد خونه گفتم چاره دیگه ای هم ندارم . علی اگه میفهمید منو میکشت بهش نگفتم امیدم به ندا ومهدی وممد خودمون بود .وضع وقتی بحرانی شد که فهمیدم مبل خاله خیس شده انگار یه سطل اب خالی کرده بودن یه نیگابه پانی کردم یه نیگا به خودم از بس زیاد بود به خودم شک کردم اونقدر زیاد بود که وقتی دست رو مبل میذاشتی اب میزد بیرون وای با این یکی دیگه نمیشد شوخی کرد  باز خودم نشستم رو مبل کل مانتوم خیس خیس شده بودبعد نوبت ندا بود بعد از اون ممدو اخری مهدی با کت و شلوار البته به این راحتی که گفتم نبود کلی عجزو ناله کردم تا قبول کردن(این کار را کردیم تا مبل یکم خشک بشه) مهدی که نشست داشت زمینه سازی میکرد واسه خیسی مبل بلند منو صدا زد
شقایق بیا اینجا در شیشه شیر پانی باز بوده هم مبل را خیس کرده هم من خیس شدم  ممد بیا سر این مبل را بگیر ببریم بیرون .
اون شب ما از دست خاله در رفتیم اما چند روز بعد خاله که منو دید گفت: نمیدونم چرا شیر پانی که روی مبل ریخته بود یه بوی خاصی میداد تو مطمئنی پانی کاری نکرده گفتم : اخه خاله جون اون یه ذره سگ من مگه میتونه این همه جیش کنه خاله یکم فکر کردو گفت راست میگی اخه یه ذره هم خیس
نبود خیلی بود . پیش خودم گفتم الهی من بمیرم  خاله که نمیدونی سگ من استثناییه

یا حق

|+|
نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 3:1
مهمانی شد معرفی 
 

باسلام وخیر مقدم به تمام مهمونای عزیز همگی خوش امدید

امروز دوتولد را یکی کردیم اول تولد خودم ودوم تولد وبلاگم

زحمت طراحی وبلاگ را زن داداش عزیزم(سلطان بانو)کشیده و جای تشکر دارد ممنون سلی جون امیدوارم بتونم جبران کنم

خوب سخنرانی کافیه        

میخواستم یه مهمونی بگیرم اما نشد با اینکه کلی مدال جمع کرده بودم اما باز پول شام ردیف نشد

بگذریم تو این پست یک معرفی کوتاه میکنم 

من شقایق امروز۲۵ ساله شدم  ۳ ماهی میشه که ازدواج کردم یه هاپو کوچلو دارم(پانی) که تمام زندگیمه

تووبلاگم میخوام از همه چیز واستون بگم واسه همینه که اشمشا گذاشتم هردمبیل یعنی هر چی بخوای توش پیدا میشه از خاطرات من تا خاطرات شما

راستی خانم های عزیز واسه شما هم کلاس شوهر داری میزاریم

واسه اقایون هم کلاس اشپزی داریم امیدوارم خوشتون بیاد

این وبلاگ کاملا دوستانست وبا نظرات وپیشنهادای شما پیش میره پس تنهام نذارید 

 یادتون نره قرار ما باشه همین جا

دوستتون دارم

یا حق

 

               

|+|
نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 23:19
تولدت مبارک 

امروز ۱۵ فروردین روز تولد شقایق عزیزمه. این هدیه ی ما (سلطان بانو و ممد) به شقایقه.امیدوارم هزاران سال با خوبی و خوشی کنار همسرش رندگی کنه . هر روز عشقشون بیشتر بشه

|+|
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه دهم فروردین 1385 و ساعت 13:59