تبليغاتX
جمعه بازار
مهمون ناخونده 
سلام به تموم دوستای خوبم
شرمنده از تاخیری که بین این پست با پستای قبلیم افتاد دیگه زندگی متاهلی و هزار دردسر
قبل از اینکه این پستمو شروع کنم از دوستای خوبم میخوام که بزرگترین سوتی که تو زندگیشون دادن را واسمون بنویسند
واسه خنده دار ترین سوتی هم بعد یه کارایی میکنیم


خوب میایم سر خاطره این پستمون

 
دو سال پیش وقتی مامان وبابام تازه از مکه اومده بودند روز دوم ساعت 10 شب وقتی اخرین سری از مهمونا رفتند منو دختر خالم
ودو تا از خاله هام که همگی در نقش خدمت کار انجام وظیفه میکردیم هر کدوم یه جا دراز کشیدیم دیگه احتمال دادیم کسی نمیاد اما با
این حال بابا گفت در خونه را باز بزارید
هر چی اصرار کردم که بابا بذار من تو یه برگه بنویسم ساعت بازدید از کی تا کی هست بابا قبول نکرد

منم بیخیال شدم گفتم دیگه واستون افکار سازندم را رو نمیکنم
بگذریم همین طور که هر کدوم یه جا افتاده بودیم کاسه های نوخوچیمون را گذاشتیم کنارمون و شروع کردیم به رسم شیرین نوخوچی خورون
از بازید کندگان تعریف کردن که:
فلانی را دیدی چه لباسی پوشیده بود اه اه اه
وای زن داداش فلانی را دیدی چه دختری بود به به به

البته
این اسم نوخوچی خورن را ما برنامه اموزنده شبهای بربره برداشتیم تا قبلش از واژه عربی غیبت استفاده میکردیم

بگذریم
تو همین حالت بودیم که از صدای ترقه که پشت سر هم در خونمون زدند همگی جا خوردیم هنوز تو شوک ترقه ها بودیم که دیدیم در باز شد و
بیست نفر دختر وپسر با هم ریختن توخونه یعنی دقیقا تو چند لحظه 20 نفر وسط سالن بودن
منم که ترسو جیغ کشیدم پشت سر من خاله هام  وبعد واسه اینکه اونا هم با ما همراهی کرده باشن با ما همصدا شدند
دقیقا 2 دقیقه 25 نفر با هم جیغ میکشیدیم  از اون شب به بعد هر روز یه قسمت از خونمون ترک میخوره وقتی تحقیق کردیم گفتن از اثرات همون جیغی
بوده که کشیدیم
تو همین حالت بودیم که بابام که از همه سنش بالاتر بود چنان فریادی زد که همه ساکت شدیم بعد که سووال کرد که اینجا چیکار میکنن
گفتند که مگه اینجا عروسی نیست گفتیم نه عروسی چندتا خونه بالاتره

چون در خونه ما باز  وچراغونی هم بود و مهمونای ناخونده مشروبات الـــــــــــــــــــــکی مصرف کرده بودند خونه را اشتباه گرفته بودند
خلاصه اونا که رفتن بابا منو کلی دعوا کرد که چرا جیغ زدم
گفتم خوب خیلی ترسیده بودم(الکی) میخواستم هیجانش بیشتر بشه اما خدایش خیلی شوکه شده بودیم اما جیغی که طولانی شد تقصیر من بود
کلیا باحال بود
امیدوارم خوشتون اومده باشه
حالا نوبت شماست که ضایع ترین سوتی که تو عمرتون دادید واسمون بنویسید
ممنون از همه شما که تنهام نمیذارید
یا حـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق

|+|
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:16
من و ممد 
بـــــــــــــــــــــــــــازم سلام
امروزم با یه خاطره دیگه پستمو شروع میکنم
به خاط رفتن ممد واسه اینکه از داداشی یه یادی کرده باشیم یکی از خاطرات دو نفریمونو واستون میگم (البت با اجازه سلطان بانو)
امیدوارم خوشتون بیاد
این قضیه مربوط میشه به چند سال پیش یعنی زمانی که منو ممد با هم زندگی میکردیم(یعنی ازدواج نکرده بودیم)و زمانه توی بورس بودن سمند
(خودرو ملی)اون موقع یادمه تازه اومده بود به بازار وکلی طرفدار داشت فعلا تا اینجا قضیه را داشته باشید تا باقیه اش را واستون بگم
بله یکی از این روزا میخواستم برم از سوپر محله خرید کنم که ممد هم گفت منم میام تا تنها نباشی به شرط اینکه واسم پفک بخری(البت باید بگم کسی از ایشون دعوت نکرده بود که دنبالم بیاد)
اما اونایی که داداش دارن میفهمن من چی میگم
خلاصه داخل سوپر شدم وداشتم وسایلی که احتیاج داشتم بر میداشتم ممدم داشت با صاحب سوپر صحبت میکرد اخه با هم دوست بودن تا اینکه یه اقایی با لباش روغنیو
خیلی کثیف وارد مغازه شد وگفت:اقا یه کمکی به ما میکنید همون لحظه ممد اقا (حاتم طایی)دست تو جیب مبارکشون کردن ویه اسکناس 200 تومنی کف دست طرف گذاشتن
منکه داشتم شاخ در میاوردم که چی شده ایشون ولخرجی میکنن که بعد از اعترافات ایشون فهمیدیم تو همون مغازه چند روز قبل یه خانم پیری امده بوده واسه گدایی وممد اقا هم پول نداشته
وخیلی ناراحت بوده ودر صدد این بوده تا جبران کنه
البته فکر کنم متهم یه جاییشو دروغ میگفت چون هر یک از اعضا خونواده که میخواستن به گدا کمک کنن ممد اقا پولو بر میداشتو میگفت :تا من هستم گدا کیه
بگذریم در همون حالت تعجب بودم که طرف خندید وپولو کف دست حاتم طایی گذاشتو گفت:عزیزم من گدا نیستم ماشینم خرابه میخواستم کمکم کنید
وای که قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیافه ممد اون موقع دیدنی بود مثل لبو قرمز شده بود وپشت سر هم معذرت خواهی میکرد
بعد که رفتیم بیرون دیدیم به به اقا یه سمند مشکی اسپرت داره بعد از رفتنش صاحب مغازه گفت اخه بچه حواست کجاست هر چی علامت میدم انگار نه انگار
(خیلی خوشحال بودی که تو عمرت داشتی یه بار کمک میکردی)این اقایی که شما 200 تومن کف دستش گذاشتی صدتا مثل منو تو را میخره ودر راه خدا ازاد میکنه
ممد که شرمنده بود اما بعد از اون هر چی یاد اون روز میافتیم که داداشم باچه اعتماد به نفسی کمک کرد فقط میخندم
فکر کنم ممد دیگه بیخیال کمک کردن شده
بازم ممنون از همه دوستای خوبم که تنهام نذاشتن
یا حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق

 

پیوست:

 

 در مورد این بگیر بگیر ها وای که اصفهان چه خبره دیشب(یک شنبه شب)فقط ۲تا اتوبوس دختر وزن بردند دختر خالم میگفت:خانومه را بردن وبه شوهرش رسید دادن که ۱ ماه دیگه بیا دنبال زنت

وای یعنی قراره چی بشه منکه اگه بمیرم پامو بیرون نمیذارم همینم مونده اول زندگی ۱ ماه برم زندان دیگه هیچی

لطفا اگه میشه بنویسید که تو شهرتون چه خبره

با اجازه

یا حق

|+|
نوشته شده توسط شقایق در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:37