تبليغاتX
جمعه بازار
یه سوتی بزرگ 
 

سلامي به زيبايي گل شقايق وبه گرماي دل عاشق به تك تك شما دوستاي خوبم

اينبارم با يه خاطره خنده دار اومدم تا اگه بشه گل خنده را رو لب تك تك شما بيارم

بازم از داداش ممد خودمونه

تو يكي از شبهاي عيد كه فكر ميكنم تولد يكي از امامامون بود علي طبق معمول پاي تلويزيون نشسته بود ومنم كه حوصلم سر رفته بود خودمو با كامپيوتر مشغول كرده بودم كه زنگ خونه را زدن از تو اتاق داد زدم مگه نشنيدي زنگ زدن علي هم بيحوصله از رفت ايفون را برداشت وبعد از گفتن كيه؟وشنيدن جواب ايفون را گذاشت پرسيدم كي بود گفت هيچكس اشغالي بود گفت اشغالاتون را بيارين عيدي ما هم يادتون نره
گفتم اااااا بيچاره ميخواستي بگي دير اومدي خودمون قبلا گذاشته بوديم دم در
داشتيم بحث ميكرديم كه باز زنگو زدن اما اينبار چند تا زنگ طولاني وبعد از اون انگار دستشو رو زنگ گذاشته بود وبر نميداشت از تو اتاق داد كشيدم پاشو اين ايفونو بردار بگو مگه زوره اشغال نداريم عجب زمونه اي شده باز ديدم ريتم اهنگ عروسي را به زنگ داده اومدم پاشم خودم ايفونو بردارم وبد وبيراه را بكشم بهش بد جوري رو اعصابم رقصيده بود اما علي پيشدستي كرده بود
ايفونو برداشت وشروع كرد به خنديدن منم فهميدم كه يه گندي زديم گوشي را كه گذاشت گفت ممد ميگه بابا عيدي نخواستيم در را باز كنيد اين پايين قنديل بستم
نكتــــــــــه:
الهي بميرم از سرما سياه شده بود بچه اما حقش بود بار ديگه ياد ميگيره اگه خواست خودشو جاي كسي جا بزنه جاي يه نفر بزنه كه جلوي پاش فرش خمل قرمز پهن كنيم

 

یا حق

|+|
نوشته شده توسط شقایق در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 22:49