تبليغاتX
جمعه بازار
"تولدت مبارک" 
 

 امشب میخوام واسه تو یه فال حافظ بگیرم تا اگه خوب نیومد به احترامت بمیـــــــــــــــــــــــــــرم

                                                         

   فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی

  دمــــا از من بــــــراوردی نمیــــــگویی بــــراوردم

 شبی را به تاریکی ز زلفت باز میجوستـــــــــــم

 رخت میدیدم وجامی هلالـــــــی باز میــــخوردم

 کشیدم در برت ناگاه وشد در تاب گیسویــــــــت

نهادم بر لبت لب را وجــــــان ودل فــــــــدا کـردم 

 

یه روز دیدم یه بلبلی اومد تو باغچه خونم.چهچه ای زد اومد نشست کنار گلبــــــــــــرگ خونم

تکون تکونی خورد و بعد رفت واومد باز روز بعد دیدم با گلبرگم میگفت میخوام تو را با خوب وبد

 

                                           " باور نمیکنی چقدر قد خدا دوستت دارم"

 

سلام به تو که معنا دادی زندگی منو

سلام به عشق سلام به محبت سلام به تو ای عزیز خونه من

سلام به تو عشق نازنین من

وقتی وارد سه ماه زمستون میشم لحظه شماری میکنم واسه امروز همش برنامه ریزی که چیکار کنم که خوشحال بشی

الان ۵ دقیقه گذشت از شروع این روز قشنگ وای که چقدر کار دارم نکنه علی بیاد وکارامو نکرده باشم

یه زنگ بزنم به مامی علی و مامی خودم اما نه علی خوشش نمیاد کسی تو این روز قشنگ خلوت دو نفرمون را بهم بزنه پس چیکار کنم ؟پارسال که همه مهمونا جمع بودند وعلی اومد ویه جشن گرفتیم زیاد خوشحال نشد اخه شوهر من استثناست زیاد اهل سر وصدا وهیاهو نیست

میخوام امسال تموم برنامه همون جوری باشه که اون دوست داره

پس مهمونا کنسل به جای همه اون مهمونا من دوستای وبلاگیمو دعوت میکنم میخوایم یه جشن توپ وبلاگی بشه

یه کیک میخوام که سفارش دادم البته چون زودتر تحویل نمیدند شرمنده از قرار دادن عکسش معذورم

میمونه شام که حالا زوده

میخوایم یکم برقصیم هر کس موافقه بپره وسط

از تموم زوجای خوشبخت دعوت میکنم بیاند وسط (داش مملم وسلی جون)( (نیما وتانی)(بزرگ عزیز وهمسر نازنینشون)(داداش سهیل و خانوم نازشون)(خانوم کوچولو وپسر شجاع)و... دوستای نازم که متاسفانه نمیدونم کدوماشون به خوشبختی کامل رسیدن

علی جان افتخار میدی به همسر نازت که بیای وسط وحرکات موزون کنیم

علی:دختر خجالت بکش منکه رقص بلد نیستم

تو بیا وسط باقیش با من  من اعلام کردم زوجای خوشبخت بیان وسط تو نیای دوستان فکر میکنن ماخوشبخت نیستیما من گفته باشم

علی:منکه از کارای تو سر در نمیارم

خوب همه وسط سالن جمع هستن ما یه رسم خاص داریم و اون رقص( جابر ابادیه) میدونم هیچ کدوم از دوستان بلد نیسن

پس یه توضیح کوتاه میدم.

رقص جابر ابادی ۵ سالی تاریخچه داره تموم پسرا ودخترای خیابون جابر اصفهان این رقص را بلدن و مبتکر اون داداش گلمه از اون روز این رقص که بیشباهت با حرکات موزون بربره نیست اما یکم خشن تر جز تاریخچه ابا واجدادی ما قرار گرفت .

بله این رقص خیلی قشنگه پس از داداشی میخوام تو کامنتش واستون توضیح کامل بده

متاسفانه علی چون روح ظریفی داره از حرکات خشن خوششش نمیاد پس به همین اندازه اکتفا میکنیم

حالا دستا بالا  بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله دست

خوشگلا پاشین برقصین   منتظر چی هستین

تو جشن عشقولانه من همگی باید برقصین

 

ایــــــــــــــــــنم کیک

                                                   ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخشید عکسش حاضر نبود

خوب علی جون این چاقو برو جلو ببینم چیکار میکنی

علی:وای شقایق باز شروع کردی

این بار دفعه اخره به خدا

خوب میشماریم

۳۰

۲۹

۲۸

۲۷

۲۶

۲۵

....

۱۰

۹

۸

۷

۶

۵

۴

۳

۲

۱

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا

۳۰ تا شمع را فوت کردی و وارد ۳۱ سالگی میشی

علی خودمونیم پیر شدی و هیچ کس بهت نگفت بابا...

 

علی عزیزم تولدت مبارک امیدوارم هزار ساله بشی

و من هر سال اول زمستون واسه ۱۶ اسفند روز شماری کنم 

پیرهن مشکی من از غم نیست

حرفای نگفته من کم نیست

من واسه خودم یه قانونی دارم

توی قانون ما هر کسی که عاشق نباشه ادم نیست

مهمونای عزیز بفرمایید شام

                                                     ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 تو را خدا نگید اصفهانیها خسیسن عکسا چاپ نشده

در اخر از تموم زوجای خوشبخت مهمونی معذرت میخوام اگه جسارتی کردم امیدوارم به بزرگی خودشون ببخشن

و واقعیت امر:

صبح خونه را تمیز کنم یه زنگ بزنم به یه زوج خوشبخت(پسر خاله و خانومش) چون علی جون خیلی دوستشون داره

ساعت ۴ کلاس دارم حتما باید برم تا ساعت ۸ شب

مثل همیشه علی وسط کلاس:زنگ میزنه پس تو کجایی؟

علی جان گفتم که کلاس دارم

علی:اهان خوب زود بیا

برگشتنه یه کیک کوچیک با یه شمع کوچولو .میرسم خونه یه جوری با هزار بدبختی کیک را میذارم یه جا که علی نبینه اما علی زرنگتر از این حرفاست وقتی میبینه حرکاتم مشکوکه میگه چیه ؟نکنه شانزدهمه

نه علی جان ۱۶ که دیروز بود

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله یادم نبود فقط مواظب باش کیک خراب نشه

ساعت ۱۰ شب

علی وخانومش زنگ میزنن با یه دسته گل وارد میشن وتولد علی را تبریک میگن

تا علی میاد بگه شقایق

میگم ارگم حاضره بله جونم واستون بگه تا صبح علی اقا ارگ میزنه و علی کوچولوی من(عشق اواز) تا صبح میخونه اما خداییش صداش محشره

اینها همه فرضیات ذهن من بود که امروز که ۱ ساعت و۵ دقیقه اش گذشته  همش اجرا میشه

جای همتون خالی

و در اخر

                                                    " علی عزیزم  تولدت مبارک"

دوستت دارم به اندازه تموم زیباییها به اندازه تموم ستارها به اندازه تموم مهربونیات و به اندازه خودت که دنیای منی

 

یا حق

 

|+|
نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 1:31
پس این بزرگترا دیگه کی میخوان ما بچه ها را بفهمن 
 

خداییش چه حالی میشید اگه یه ساعت تایپ کنید و دقیقا جمله اخر طوفانی بشه و همه اون نوشته ها بپره

دیشب خیلی دلتنگ بودم رو کاناپه دراز کشیدم و با گوشیم بازی میکردم یه نگاهی به تموم اسمهای سیو شده گوشیم کردم وای که چقدر دلتنگ بعضیهاشون بودم اخه خانواده پدری من اکثرا شمال زندگی میکنن و تعدای دیگشون شهرهای دیگه واسه همین خیلی زود به زود همدیگه را ببینیم زودتر از یه سال نمیشه

اول یه(اس.ام.اس) زدم واسه لیلا بعد سمیرا.پریسا رامین و امیر و تو چند دقیقه با چنتا شهر ارتباط برقرار کردماز بین همشون فقط امیر حال و هوای منو داشت تو یه شهر تنها و جدا از خونواده سخته با هم خاطرات گذشته را ورق زدیم و چون جالب بود تصمیم گرفتم واسه شما هم بنویسم

حدودا ۸ سال پیش عروسی خواهر امیر بود که رفتیم شمال بعد از چند سال میخواستیم دور هم جمع بشیم وای که چه روزایی بود من به خاطر انرژی زیادی که دارم وقتی خیلی خوشحال باشم غذا وخواب واسم بی معنیه اون شب دیگه نمیتونستیم با بچه ها بیدار بمونیم چون عمه مهوش سر شب اومد و به من التیماتم داد که اگه نخوابیدی و نذاشتی بچه ها بخوابن من میدونم وتو

اخه شما بگید بعد چند سال این شب خوابیدن معنی نداره خواب که همیشه هست ما وقتی جدا میشدیم دیگه معلوم نبود کی باز دور هم جمع میشدیم

به عمه گفتم تا ۱۲ بیشتر بیدار نیستیم قبول کرد و رفت راستی یادم رفت بگم سر دسته اون لشگر دختر و پسرا من بودم و کسی رو حرفم حرف نمیزدمگه میشد شب بیدار نمونیم باید یه فکری میکردیم بله درسته همینهبه بچه ها گفتم برنامه را میذاریم واسه ساعت ۲ نصفه شب و قرارمون تو الاچیق کنار باغ همه قبول کردن ساعت ۱۲ پسرا رفتن تو اتاق خودشون ما دخترا هم بیدار بودیم تا نزدیک ساعت ۲ داشتم چنتا از بچه ها که خواب بودن بیدار میکردم که زنگ ساعت غافلگیرم کرد وای مثل عقاب پریدم رو ساعت وخاموشش کردم بله ساناز خانوم کوک کرده بود اخه به خاطر اینکه خیلی کوچولو بود میخواستم نبرمش که خرابکاری نکنه اما نمیدونستم از من زرنگتر

خلاصه همه بیدار و اماده در اتاق را که باز کردم دیدم پسرا تو سالن منتظر هستن خلاصه رفتیم کنار هم اما مرحله اصلی که همون گذر از مانع بود مونده بود

بله حدودا ۳۰ نفر عین قطار کنار هم خوابیده بودن ما باید یه جوری رد میشدیم که هیچکدوم بیدار نمیشدن از پشت بلوزای همدیگه را گرفتیم

مانع اول

مانع دوم

مانع سوم

مانع چهارم و....

و یه صدای وحشتناک همراه با صدای خنده بله ساناز کوچولو پاش به میز تلفن گیر کرده بود و میز باضافه خودش افتاده بودن رو عمه جان و ما چون به هم وصل بودیم یکی یکی تمام اعضا گروه(سودابه.سحر.پریسا.سمیرا.ساناز.هانیو الی وهستی و داش ممل خودمون و رامین رضا امیر و مهدی و محسن)یعنی ۱۵ نفر واژگون شدیم رو مهمونای عزیز عمه جان ممدم که اصولا خیلی وقت شناسه

همون لحظه عطسه اش گرفت(البت عطسه های داش ممد از عجایب روزگاره چون بی شباهت به صدای غرش شیر نیست ادم تو حالت عادی کنارش باشه جام میکنه)

حالا شما در نظر بگیرید وقتی افتاد دقیقا بغل گوش عمه مهوش یه عطسه کردو...

عمه بدبخت پریده بود از خواب و تو سرش میزد میگفت یا ابالفضل چی شدهصدای جیغهای عمه همراه با صدای اخ و وای مهمونای نازنین و صدای خندهای شیطانی بچه های گروه و گریه بچه قاطی بشه خودتون میدونید دیگه...

انگار زلزله شده بود نمیدونم تونستم عمق فاجعه را نشون بدم یا نه تا اینکه شوهر عمه جان چراغها را روشن کرد و و بعد از کلی همهمه کم کم اروم شد عمه مهوش که اب قند به دست به من چشم غره میرفت میدونستم اشم پختست

تا اینکه تو دادگاه بابا مامانا تصمیم گرفته شد سر دسته کله پوکا را به اسارت بگیرن تا بتونن چند شب اخر راحت بخوابن

و اینجا بود که شقایق نازنین به اسارت گرفته شد

حالا اگه دوست دارید بفهمید چی شد واسم تو کامنتا بنویسید

 

|+|
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 15:48