تبليغاتX
جمعه بازار
هردمبیل(از همه چیز توش پیدا میشه)اما اصلش مربوط به خانومیه 
خدایا تو که میدونی چقدر بیتابم

 

رفته است و مهرش از دلم نمیرود

ای ستاره ها چه شد که او مرا مخواست؟

ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

 

بعد از ۵ ماه اخر یه خبری ازش شد چقدر خوشحالم اونقدر که با اینحالم پست دادم امیدوارم هر جایی که هست سلامت باشه

خیلی وقته ازش بیخبرم وبسیار دلتنگ عزیز دلم تو با هر اسمی که واسه من بنویسی بدون که میفهمم

همونطوری که تو خیلی چیزها را میفهمی

یادت نره که اگه تو اون سنگ سختی من اون قطره ابم یک روز اثر خواهم کرد

کاش دوستیها مثل رابطه دست وچشم بود وقتی دست زخم میشه چشمت  گریه میکنه وقتی چشمات گریه میکنه دستت اشکاتو پاک میکنه

 

تبریک ولنتاین مربوط به ۳۰۰ سال قبل از میلاد مسیح میباشد حال انکه ما ایرانیان ۲۰۰۰ سال قبل از میلاد ۲۹ بهمن را به عنوان روز عشق با نام سپندار جشن میگرفتیم

با ارزوی بهترین ها برای شما این روز را بهتون تبریک میگم

جاوید ایران

ببخشید من باز فاصله انداختم فقط به خاطر کمرم که مشکل داره دکتر کارهای روزانه را هم منع کرده اما

مگه میشه؟..

امروز ۷ ساعت تو ماشین و پیاده روی را فقط به خاطر رودربایسی تحمل کردم تا فامیل عزیزمون خرید عید واسه خودش و بچه اش بکنه

الانم حتما باید یه چیزی مینوشتم وگرنه میمردم

 

علی داره غر میزنه که تو فقط بلدی پول هدر کنی یه موقع به دستور دکتر عمل نکنی میمیری

بیچاره جمعه چه خونه ای واسم تمیز کرد دستش درد نکنه همونجوری که خودم تمیز میکنم بعد از اتمام کار گفت فردا که میری فیزیوتراپی منم میام کمرم مشکل پیدا کرده شبشم مادر شوهرم گفت امروز خونه تکونی کردیداز کجا فهمیده خدا داند

 

گفت شما که نمیتونید حتما علی کرده گفتم بله

 

گفت خوب کارگر میگرفتید گفتم چشم علی فقط یه تمیز کاره ساده کرده نگران نباشید

 

اینم از مادر شوهر اخرش واسه ادم مامان نمیشه

 

خوبه کمرم درد میکنه من میرم  فردا دکتر باز غر میزنه

 

ابجی شقایق

|+|
نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 23:51
میخوام از خودم بگم 
انکس که گفت بهر تو مردم دروغ گفت                 من راست گفتم که برای تو زنده ام

بازم یه پست جدید و یه ارتباط تازه با دوستان وبلاگیم دوستای عزیزم من به محض اینکه بهم خبر میدید که اپ شدید سر میزنم اما نمیدونم چرا بعضی اوقات کامنتا باز نمیشه مشکلات اینترنت وبلاگفا را حمل بر بی توجهیه من نگذارید

امروز وسط داستان جنها میخوام یه گریزی بزنم و از خودم واستون بگم یک ماه اخری که تهران بودم به خاطر کار ارایشگاه که صبح تا شب روی پا بودم کمر درد شدیدی گرفتم و این کمر درد یه روز صبح که داشتم اماده میشدم برم سر کلاس وخواب الود رفتم دست شویی صورتمو بشورم و گیج خواب بودم پام روی سرامیک لیز خورد و چنان زمینی خوردم که بی سابقه بود  و درد کمر منو افزایش داد

یک ماهی میشه اصفهان هستم اما درد کمر رهام نمیکنه چند روز پیشم ۳۰ نفری مهمون داشتم و تمام اسباب وسایل خونه را تنهایی جابه جا کردم البته کار همیشگیمه هر چند ماه یک بار تموم وسایل را جابه جا میکنم علی هم اصلا کمک نمیکنه و فقط غر میزنه واسه همین زمانی این کار را میکنم که سر کار باشه و زمانی که برمیگرده یک سر غر میزنه که من تا میام عادت کنم چی به چیه باز همه چیز عوض میشه

بله این کارای من باعث شد ه که اقای دکتر بهم گفتن مهره سومت صدمه دیده و دیسک خفیف داری و اگه استراحت نکنی کارت به عمل کشیده میشه ۲۰ جلسه هم واسم فیزیوترابی تجویز کرده که هر روز باید برم اگه دیدید تاخیر داشتم فقط به همین خاطر بود

یه روز نشستم دکترایی که باید حتما برم را میشمردم ۷تایی شد به قول مامانم میگه شما ۴ روز دیگه که پیر شدی قراره چیکار کنیددارم پیر میشم

دکتر ارتپد ازم پرسید با خودت چیکار کردی گفتم ارایشگرم (الکی) گفت چند وقته کار میکنید گفتم ۳ ماه خندید و گفت ۳ ماه و این کمر خانوم بیخیال کارت بشو تازه نمیدونه هنوز دارم دوره میبینم

به احتمال زیاد هفته اینده برای یه دوره ۳ روزه گیریم دارم میرم تهران که ان شا ا.. مدرک مدرسی گیریممو بگیرم

 

البته بهم گفتن هفته اینده  بازم بهتون خبر میدم واسم دعا کنید

واسم دعا کن...

|+|
نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:30
ماجرای ما وجن ها 
با سلام خدمت دوستای عزیزم که با نظراتشون من و وبلاگمو همراهی میکنن

توی پست قبلی به اونجا رسیدیم که من و ندا مشتاقانه قلم و خودکار اماده کردیم اونهایی که احضار ارواح میکنن میدونن چه جوریه ما تموم حروف الفبا را مینویسیم و چیزاهای دیگه مثل سلام و خدا حافظ اعداد و...

یه نعلبکیهم که یه فلش داشته باشه میزاریم روی صفحه انگشتامونو طوری که فقط لمس کنیم روی نعلبکی میزاریم و حمد وسوره میخونیم و به طور عجیب حس میکنیم نعلبکی داره حرکت میکنه و روی حروف میره ما حروف را سر هم میکردیم و اینجوری میتونستیم باهاشون ارتباط برقرار کنیم

خوب اینا که گفتم مواد لازم وطریقه مصرف بود

اول که نشتیم و نعلبکی تکون خورد من و ندا شک کردیم که الهام و فرزاد دارن تکونش میدن اون دوتا دستاشونو برداشتن و نعلبکی زیر دست من و ندا حرکت میکرد

از حرفایی که زدن فهمیدیم با جن داریم صحبت میکنیم یادمه اون روز تموم چراغها را خاموش کردیم وشمع روشن بود به من و الهام وفرزاد گیر داده بودند که هر کدوم تنها بریم توی اتاق تاریک وقتی میپرسیدیم اذیتمون میکنین میگفتن اره  ما هم قبول نمیکردیم با حرفاشون نشون میدادند ندا را خیلی دوست دارن و مواظبش هستم اصلا هم بهش نمیگفتن بیاد جایی اما به ما سه نفر گیر دادن

من جریان خواب دو شب قبل را پرسیدم گفتم چون تنهایی داشتیم باهات بازی میکردیمگفتم اخه این چه جور بازیه منو سکته دادین میخندید(تو حالت خنده نعلبکی میچرخید)

بهمون گفتن تو این خونه ۴ تا جن هست اسماشون(حقفی(عموی ۷۰ سالشون)ظبن(همزاد ندا۲۱ ساله) اشما(پسر عمو ۲۷ ساله نامزدم داره)و مغان(داداش ظبن ۱۸ ساله))

حالا مطلبو داشته باشین که حقفی از الهام خوشش اومده بود و میگفت من خوشم اومده بیاد تو اتاق فرزاد گفت میفهمی چی میگی الهام زن منه به فرزاد گفت خفه شو تازه حقفی ۶ تا زن داشتالهامم میخواست ۷ کنه بیچاره الهام

هیچ کدوم تکون نمیخوردیم شکه شده بودیم تا اینکه قرعه به نام ندا در اومد ظبن بهش گفت بیا ندا گفت کجا گفت روی کاناپه پشت سرت ما رفتیم رو مخ ندا که برو چیزی نمیشه ما داریم نگات میکنیم تازه بهتم گفته اذیتت نمیکنه  ندا بلند شد و رفت تا بشینهاومد بشینه روی مبل بین نشستن و ایستادن بودکه دیدیم ندا فقط جیغ میزد نه مینشست نه اینکه برمیگشت ما ۳ تا هم جیغ میکشیدیم تا اینکه فزراد گفت یا ابالفضل بسم ا.. و پرید چراغ را روشن کرد ندا فقط گریه میکرد البته اینها همش بیشتر از ۱ دقیقه نشد ندا میگفت انگار توی یه حصار سوزنی گذاشته بودنم نمیتونستم تکون بخورم انگار از هر طرف بهم سوزن فرو میکردن شکه شده بودیم بودیم ندا یکم اروم شد رفت توی اتاق بعد من والهامو صدا زد یه چیز عجیب ندا تموم بدنش چنگ خورده بود مثل فیلم وحشتناکا که حیونا جای ناخوناشون روی بدن ادما میمونه داشتیم سکته میکردیم الان که ۳ ماه از این جریان میگذره هنوز جای چنگ ها روی بعضی از جاهای بدنش هست

دیگه گفتیم نمیاریم اما فردا باز به سرمون زد که ببینیم واسه چی ندا را این جور کردن اونا قول داده بودن اذیتش نکنن از همون روز با ظبن بد شدیم چون اون گفته بود ندا بیاد

باقی ماجرا باشه واسه پست بعدی

به نظر غیر واقعی میاد هیچ اصراری هم بر باور نیست شما به عنوان سرگرمی بخونید اما تموم این اتفاقها افتاد..

|+|
نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 19:40
ماجرای ما وجن ها 
بازم سلام

قرار شد خاطراتمو شروع کنم از اولین شبی که تهران بودم شروع میکنم

جونم واستون بگه خونشون ۲ تا اتاق داشت زوج های محترم رفتن توی اتاقها و من توی سالن خوابیدم خواب که چه عرض کنم تا صبح هر چی اومدیم بخوابیم انگار یکی میزد سر شونم که پاشو خواب چیه؟ به هر بدبختی بود اون شبو سر کردم فردا صبح به ندا گفتم از خستگی دیشب خوابم نبرد و جریانو گفتم دیدم ندا خندید و گفت نه بابا اونکه بیدارت میکرده جن بودهوای خدا روز بد واستون نخواد داشتم سکته میکردم از ترس ندا به خاطر اینکه کمتر بترسم گفت شوخی کردم اما اینو میدونم که خونمون جن داره گفتم بابا اینجا که قدیمی نیست گفت نه یه جنی هست که همیشه همراه منه وشروع کرد از خاطرات و چیزهایی که دیده یا شنیده بودحرف زدن حسابی گرم صحبت بودیم دریغ از اینکه شب در راه بود

شب شد و باز من توی سالن خوابیدم گوشیمم روی اهنگ گذاشتم تا خوابم ببره و خیلی زود خوابیدم اما نمیدونستم این نقشه ای  بود که جنها واسم کشیده بودن نمیدونم تا حالا شده که شک کنید خوابید یا بیدارید دقیقا همون حالو داشتم دیدم یه پرده سفید روبرومه و پشت سر هم عکسها روش نمایش داده میشد اما چه عکسایی فکر کنم عکسهای خانواده جن ها بود هر چی از وحشتناکیش بگم کم گفتم

همون لحظه چشمامو باز کردم دیدم فضا خیلی سنگینه نه میتونم داد بکشم نه تکون بخور تموم نیرومو جمع کردم یه دست به بالش یه دست به پتو و توی نیم ثانیه هیچ فکری نکردم جز اینکه بپرم توی اتاق خواب ندا و مهدی (ساعت۳ نصفه شب)پایین تختشون بالشمو گذاشتمو خوابیدم هنوز بدنم میلرزید اما نباید فکر میکردم فقط باید میخوابیدم پتو را کامل روی سرم کشیدمو خوابیدم تازه چشمام گرم شده بود که با صدای جیغ ندا بیدار شدم

که مهدی پاشو ببین این چیه تا مهدی به خودش بیاد پریدم بالا دیدم صدای جیغ بدتر شد بله من با همون پتو روی سرم نشسته بودم و توی تاریکی ندا خانوم داشت سکته میکرد تا مهدی خوش خواب به خودش بیاد خودمو معرفی کردم اما دیگه تا صبح خوابمون نبرد

من از ترس جن و ندا از ترس من

صبح که داشتیم تعریف میکردیم الهام و فرزاد گفتن بیاین روح احضار کنیم بپرسیم  جریان این دو شب چی بوده؟ من و ندا هم یه چیزایی شنیده بودیم اما تا بحال این کار را نکرده بودیم واسه همین مشتاقانه یه مقوا و خودکار اماده کردیم...

باقی جریان باشه واسه پست بعدی

 ابجی شقایق

|+|
نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 19:39